خطبه حاضرین: وصایای امیر المومنین به امام حسن مجتبی (ع) وصیتی برای همه نسل های انسان و تاریخ
بسم الله الرحمن الرحیم
وصایای امیر المومنین به امام حسن مجتبی (ع)
وصیتی برای همه نسل های انسان و تاریخ
درسی برای همه ابعاد زندگی
جمع آوری از: رضا رضایی (مصدق)
با اقتباس از ترجمه سید مهدی شجاعی
و از وصیت حضرت مولاست به حسن بن علی، که آن را هنگام بازگشت از صفین در محل حاضرین نوشته است:
از:
پدری که در آستانه مرگ ایستاده است. و عبور شتابناک زمان، به باور جانش نشسته است. و حیات این جهان را پشت سر نهاده است، و تسلیم روزگار گشته است. به نکوهش دنیا پرداخته است. در سرای مردگان مسکن گزیده است. و پای در رکاب عزیمت فردا نهاده است.
به:
فرزندی که دل به آرزوهای محال سپرده است. و پای در مسیر نیستی نهاده است. در تیررس بیماریها نشسته است، و وامدار روزگار گشته است. و آماج مصائب اندوهبار قرار گرفته است. و به بندگی دنیا درآمده است. و به تجارت غرور مشغول گشته است. و بدهکار وادی فنا شده است. و تن به اسارت مرگ داده است. و هم پیمان دغدغه های غمبار گشته است. و همنشین داغهای اندوهبار شده است. و در نشانهگاه آفات و بلیات، سکنی گزیده است. و زمین خورده و خاکمال شهوتها شده است. و جانشین مردگان گردیده است.
اما بعد:
تجربه عینی و آشکار من از بد عهدی و بی وفایی دنیا و طغیان و سرکشی روزگار از یک سو، و آغوش گرم و گشاده آخرت، از سوی دیگر، وادارم ساخت که تمام هوش و حواسم معطوف خودم باشد، لحظهای چشم از خودم بر ندارم و به دیگری نسپارم.
فهمیدم که من پیش و بیش از آنکه مسئول مردمان باشم، وظیفه دار خودم هستم. و بر این دریافت و دغدغهام، عقل نیز صحه گذاشت و از افتادنم به دام هوای نفس، بازداشت. و تکلیفم را بی هیچ پرده و پیرایهای روشن ساخت.
و مرا به کاری سترگ واداشت که بازی و شوخی بر نمی دارد. و با حقیقتی مواجه ساخت که هیچ دروغی از راستیاش نمیکاهد.
و دیدم که تو پاره تن منی، و بلکه بیشتر از آنی. تو برایم همه روح و جانی! هر بد و خوبی که سوی تو آید، نصیب من شده است. و اگر مرگ، نشان از تو بگیرد، جان مرا نشانه گرفته است.
پس کار تو را کار خودم دانستم و هرچه برای خودم میخواهم، برایت خواستم.
این مکتوب را برایت نوشتم تا همواره تکیهگاه تو باشد و اسباب پشتگرمیات، چه من بمانم برایت و چه نمانم.
فرزند جانم!
وصیت و سفارش من به تو:
پروای از خداست،
و پایبندی به دستورات او.
و آباد ساختن دلت با یاد او. و به چنگ آوردن دست آویز او. و میان خود و خدایت کدام واسطه مطمئن تر از حبل الله، اگر که به آن دست پیدا کنی؟
دلت را با نصیحت، زنده گردان. و با زهد و بی رغبتی به این جهان، بمیران. و با یقین قوتش ببخش. و با حکمت، چراغانیاش کن. و با یاد مرگ –هوای طغیان و عصیان از او بستان و –خوارش گردان. و از او اقرار و اعتراف بگیر به میرندگی و نابودی. و دیدهاش را بر فجایع دنیا باز کن. و او را از حمله و غلبه روزگار و زشتی گردش شبها و روزهای کج بر حذر دار. و اخبار و احوال گذشتگان را برایش ترسیم کن. و یادش بیاور که از ابتدا بر سر پیشینیان چه آمده است.
و در دیار و آثار گذشتگان سیر کن. و ببین! دقیق ببین که آنها چه کرده اند؟! از که جدا شدند؟ به کجا کوچ کردند و در کدام منزل فرود آمدند؟!
بی تردید به این نتیجه خواهی رسید که:
آنان از یاران جدا شدند و هجرت به دیار غربت کردند. و چنان است که تو در اندک زمان، یکی از آنان خواهی بود.
پس جایگاه ابدیات را سامان ببخش. و آخرتت را به دنیایت مفروش. و در آنچه نمی دانی، دخالت نکن. و سخنی را که وظیفه نداری نگو!
و به راهی که بیم گمراهی میرود، قدم مگذار. که توقف در آستانه گمراهی بهتر است از سوار شدن بر امواج هولناک.
و دیگران را به کارهای خوب فرا بخوان تا در زمره خوبان و امر به معروف کنندگان قرار بگیری. و به دست و زبان از زشتی بپرهیز، و بکوش که راهت را از بدکاران جدا کنی.
و در راه خدا چنان که شاید و باید تلاش کن. و مباد که در راه خدا، نکوهش ملامتگران، دلت را بلرزاند. و هر کجا که خاطر خدا در میان است، تن به مخاطره بسپار.
و در فهم دین بکوش. و خود را به صبوری در ناملایمات عادت ده. که بهترین اخلاق، تلاش برای شکیبایی است در مسیر حق.
و خودت را در همه کارهایت به خدایت بسپار. که اگر چنین کنی، خود را به پناهگاهی مطمئن و نگاهبانی شکوهمند و مقتدر سپرده ای.
و همه چیز را فقط از خدایت بخواه. چرا که –توان و اراده- بخشیدن و نبخشیدن تنها به دست اوست.
و تا میتوانی از خدا طلب خیر کن.
و تلاش کن که وصیتم را خوب دریابی و از آن روی بر متابی. چرا که بهترین کلام آن است که سودمند باشد. و بدان که دانشی که به کار نیاید، مفید نیست. و در آن دانشی هم که آموختنش شایسته نیست، سودی نیست.
فرزند جانم!
من اینک که خود را در آستانه کهنسالی یافتم و سستی و ناتوانیام را رو به افزایش دیدم، به انجام وصیت شتافتم. و به بیان برخی از مختصات پرداختم، پیش از آنکه اجل به سویم بشتابد و حرف های دلم با تو را ناتمام بگذارد. یا اندیشهام کاستی پذیرد؛ همچنان که جسمم فرسوده میشود. یا چیرگی هواهای نفسانی و فتنه های دنیوی، پیش از اقدام من اتفاق بیافتد و نفست همچون شتر سرکش، لجام نگیرد و تربیت نپذیرد.
و قلب جوان، همچون زمین خالی –سرشار از قابلیت و پذیرش- است. هر بذری را میپذیرد و در خود جای میدهد. و من، پیش از آنکه زمین دل، سفت و سخت شود و دلت بذر دیگری را بپذیرد، به کشت ادب در وجودت همت گماشتم. تا محکم و استوار، دل به کار بسپاری و از آنچه اهل تجربه، طالبش بودهاند و خود آزمودهاند، بهره برداری. و بدین سان رنج جستجو کردن و نیاز آزمودن از تو برداشته شود. و تو هم دریابی آنچه را که ما دریافتیم. و به روشنی ببینی آنچه را که ما در سایه روشن دیدیم.
فرزند جانم!
من اگرچه به اندازه گذشتگان خودم عمر نکرده ام، اما در اعمال و رفتارشان نگریستهام و در اخبار و احوالشان اندیشیدهام و در بقایا و آثارشان، سیر کرده ام. آنچنان که انگار یکی از آنان گردیده ام. و شگفت تر اینکه: به دلیل احاطه بر سرگذشت و تاریخشان، گویی که با تمامی آنها از اولین تا آخرین نفر، زندگی کرده ام. و چنین شد که خالص را از ناخالص و سود را از زیان باز شناختم. و برای تو از هر کار، زبده ترین و زیباترینش را برگزیدم. و از کارهای بی نتیجه و نامعلوم، بازت داشتم. و آنچنان که شایسته پدری دلسوز و مشفق است، به مسائل تو نگریستم. و جمیع آداب را برایت فراهم آوردم تا در علم و عمل به آنها مجهز شوی.
در زمانی که تو، تازه پا به وادی زندگانی نهادهای و به روی روزگار آغوش گشودهای. و از نیت پاک و جان بی خس و خاشاک برخورداری. بر آن شدم که ابتدا به تو قرآن بیاموزم و تو را از ترجمان و تاویل آن آگاه سازم. و شریعت اسلام و احکام آن را به تو بشناسانم و حلال و حرام آن را برایت مشخص گردانم. و در آموزشت پا از این حدود، فراتر نگذارم.
سپس ترسیدم که مبادا آن هواها و اندیشهها که مردم را دچار انحراف و اختلاف کرد، تو را نیز دچار سازد. پس، اگرچه بیان برخی از هشدارها را خوش نمی داشتم، ولی برای تحکیم مبانی اعتقادیات به این ناخواسته تن دادم، از بیم آنکه مبادا دل به راهی بسپاری که در انتها، چارهای جز هلاکت نداری. و امید بستم که خدا تو را در مسیر رشد و رستگاری موفق گرداند و به سر منزل هدایت برساند.
اینک تعهدت را به این وصیت میطلبم.
و بدانای فرزند جان!
بیشترین توشهای که دوست دارم از این وصیت بگیری، پروای از خداست. و اکتفا بر آنچه خدا بر تو واجب ساخته. و پیش گرفتن راهی که نیاکانت و نیکان از خاندانت پیمودند.
چرا که آنان هرگز دست از مراقبت خویش برنداشتند، همچنان که تو مراقب خویشتنی. و اهل تامل و اندیشه بودند، همچنان که تو اهل اندیشه ای.
و عاقبت، نگرش و اندیشه و مراقبت، آنان را بدانجا رساند که فقط به وظایف معهودشان عمل کنند و از انجام آنچه موظف نیستند، بپرهیزند.
پس اگر نفس تو به تمکین از گذشتگان، تن نمی دهد و دانستن مبانی علوم آنان را ترجیح میدهد، بکوش که تلاش و کاوشت از سر فهمیدن و آموختن باشد، نه به ورطه شبهات غلتیدن و نه به دشمنی و جدال دامن زدن.
و پیش از قدم گذاشتن در این راه، ابتدا از خدایت کمک بخواه و رمز موفقیتت را در اشتیاق به سوی او بجوی. و از هر شائبهای که تو را به شبهه اندازد یا تسلیم گمراهی سازد، پرهیز کن.
پس وقتی مطمئن شدی که قلبت صفا و جلا یافته، و خاضعانه پذیرای حقیقت شده، و افکارت از پریشانی و آشفتگی در آمده، و اندیشه و همت و تلاشت تمرکز یافته، بر این سفارشات روشن من، تامل کن.
و اگر چنانچه در این مسیر، مطلوبهایت را ندیدی و به آسایش فکر و خیال نرسیدی، یقین کن که راه به خطا بردهای و به ورطه سیاهی و تباهی غلتیدهای.
و طالب راستین دین، محال است که دچار انحراف و خطا شود یا به وادی التقاط و سرگشتگی بیافتد.
در این حال، سکون بهتر از حرکت است و ایستادن بهتر از راه رفتن.
پس سعی کن ای فرزند جانم که حرف هایم را خوب دریابی! و بدان که مرگ در دست همان کسی است که زندگی در دست اوست. و آن که میآفریند، هم اوست که میمیراند. و آن که فنا میکند، هم اوست که باز میگرداند. و آن که گرفتار و مبتلا میسازد، هم اوست که رهایی و عافیت میبخشد.
و بدان که قرار و استقرار دنیا بر قواعدی است که خدا مقرر فرموده؛ از نعمتها و بلاها و پاداشها و جزاها، در آخرت یا به هر شکل دیگری که او میخواهد و ما نمی دانیم.
پس اگر در ادراک برخی از امور دچار مشکل شدی، آن را فقط به حساب جهالتت بگذار –و در آن امور تشکیک نکن-. چرا که تو از ابتدای خلقتت، نادان آفریده شدی و بعد از آن زمان به دانش رسیدی. و هنوز هم عرصه های زیادی هست که دست اندیشهات به آنها نمی رسد و پای دانشت در آنها سرگردان میماند و چشم بینشت، راه از چاه، نمی شناسد. و در آینده چشم بینشت، نسبت به آنها باز میشود و دست و پای دانشت بر آنها تسلط مییابد.
پس تکیه و توکل به همان کسی کن که تو را آفریده و روزی بخشیده و سامان داده. و فقط بنده همو باش و به او دل ببند و از او حساب ببر!
و بدانای فرزند جان!
که هیچکس مثل پیامبر –صلّی الله علیه و آله- از خدا خبر نیاورده است. پس به راهبری او خرسند و رستگاریات توسط او، مطمئن باش.
و من هرگز در نصیحتت کوتاهی نکردم. به این دلیل که من از تو نسبت به خودت دلسوزترم. و تو هر چه تلاش کنی به پای توجه و دلسوزی من نسبت به خودت، نمی رسی.
و بدانای فرزند جان!
که اگر پروردگار تو شریکی میداشت، حتماً پیامبران او هم به سوی تو اعزام میشدند و قطعاً نشانه های پادشاهی و قدرت او را میدیدی و یقیناً پی به کردار و صفات او میبردی. ولی او خدای یگانه است؛ همچنان که خود به توصیف خویش پرداخته است. کسی مزاحم حکمرانی او نیست و پادشاهیاش جاودانه و فناناپذیر و همیشگی است. پیش از همه بوده است، بی آنکه خود آغاز و بدایت داشته باشد. و پس از همه خواهد بود، بی آنکه خود پایان و نهایت بپذیرد. بزرگتر از آن است که در حیطه قلب و دیده بگنجد و ربوبیتش از این رهگذر به اثبات رسد.
پس، وقتی به این شناخت رسیدی –وعظمت و رفعت و قدرت خدا را دریافتی- به گونهای رفتار کن که شایسته کسی چون توست: با این جایگاه خُرد و کوچک و توان اندک و ناتوانی بسیار. و نیازمندی فراوان نسبت به پروردگارش، در طلب طاعت او و ترس از عقوبت او و وحشت از خشم و عضب او. که او هرگز جز به خوبی فرمان نمی دهد و جز از بدی و زشتی نهی نمی کند.
ای فرزند جانم!
من تو را از وضع و حال دنیا آگاه کردم. و از چند و چون چرخیدنش و دوام نیاوردنش و دست به دست گردیدنش. و تو را از آخرت آگاه ساختم و از آنچه در آنجا برای اهل آخرت، مهیا شده. و برایت در هر دو وجه مثال زدم و نمونهها آوردم تا از آن عبرت بگیری و از این پیروی کنی.
مَثَل آنها که ماهیت دنیا را شناخته اند، مثل مسافرانی است که در دیاری خشک و بی حاصل، توقوف کردهاند تا به سمت مقصد که جایگاهی سبز و خرم و با طراوت است، کوچ کنند. اینان رنج راه را میپذیرند، هجران دوستان را تحمل میکنند و به ناهنجاری سفر و ناگواری خوراک تن میدهند تا به فراخنای خانه هایشان و قرارگاه کاشانههایشان برسند. و اینچنین است که هیچ دردی را درد نمی دانند و هیچ هزینهای را زیان نمیشمارند. و در این مسیر، هیچ چیز مطلوب تر نیست از آنچه آنان را به منزل و مأوایشان نزدیکتر کند.
و مثل آن کسانی که فریفته دنیا شدند، مثل آن قومی است که در استراحتگاهی سبز و خرم، جا خوش کرده بودند و برای کوچ به سمت دیاری خشک و بی آب و علف ناگزیر گردیدند. برای این گروه، سخت ترین و ناخوشایندترین کار، جدایی و کندن از مکان پیشین و پیوستن به مکان واپسین است.
ای فرزند جانم!
در آنچه میان تو و دیگران است، خودت را میزان قرار بده! آنچه برای خودت دوست میداری، برای دیگری هم دوست بدار. و آنچه برای خودت بد میشماری، برای دیگری هم بد بشمار! و ستم مکن! همچنانکه دوست نداری بر تو ستم شود و خوبی کن! همچنانکه دوست داری با تو خوبی کنند. و آنچه برای دیگران زشت میانگاری، برای خودت هم زشت بدان. و از مردم بگذر، آنسان که دوست داری از تو بگذرند. و نگو آنچه نمی دانی، هر چند کم باشد آنچه که میدانی. و نگو آنچه را که دوست نداری درباره تو بگویند.
و بدان که خودپسندی ناپسند است و آفت عقل و خرد.
پس در حد توان بکوش و ذخیره بان دیگران مباش.
و آنگاه که به مقصد و مقصودت رهنمون شدی، تا میتوانی نسبت به پروردگارت خاشع و فروتن باش. و بدان که پیش روی تو راهی است دور و دراز و سختی و مشقتی جانگداز. و در این مسیر، به تلاش و طلبی جانانه محتاجی و توشهای که تو را به مقصد برساند، بی آنکه پشتت را سنگین گرداند. و به هوش باش که بیش از طاقتت بار بر نداری و بر پشت نگذاری چنانکه سنگینیاش تو را بیازارد و به ستوه آورد.
و اگر به فقیر و مستمندی دست یافتی که حاضر شد بار تو را بر دوش کشد و فردای قیامت که تو به آن محتاجی، تمام و کمال به دستت برساند، وجودش را مغتنم بشمار و بارت را به دوشش بگذار، و تا میتوانی از بار خودت بردار و در انبان او بگذار. چه بسا زمانی که تو طالب آنی، یافتنش را نتوانی. و غنیمت بشمار وجود کسی را که در روز توانگری از تو وام بخواهد تا هنگام تنگدستی و نیازمندی به تو باز پس دهد.
و بدان که گردنهای هولناک پیش روی توست. گردنهای که در آن، سبکباران خوشحال ترند تا گرانباران. و کندروان و آهستگان بدحال ترند تا تندروان و شتابندگان. و فرودگاهت در آن مسیر، یا بهشت است یا جهنم؛ ناگزیر.
برای خودت، پیش از رسیدن، چارهای بساز و خانه را قبل از نقل مکان، بپرداز. چرا که پس از مرگ نه امکان جلب رضایت خدا هست و نه امکان بازگشتن به دنیا.
و بدان! آن خدایی که گنجینه های آسمانها و زمین به دست اوست، وقتی به تو اجازه دعا داده است، یعنی که اجابت را بر عهده گرفته است. و وقتی فرمان داده است که:
از او بخواهی، یعنی بنایش بر عطا کردن است.
و از او طلب بخشش کنی، یعنی، ارادهاش بر بخشیدن است.
و میان تو و خودش، حاجب و پرده دار قرار نداده و کار تو را به هیچ میانجی و واسطهای واگذار نکرده.
و اگر بدی کردی، تو را از توبه باز نداشته. و در کیفرت شتاب نکرده. و آنجا که سزاوار رسوایی بودی، رسوایت نساخته. و در پذیرش توبه، بر تو سخت نگرفته.
و چند و چون گناهت را به رخ نکشیده.
و از بخشش و رحمت، مأیوس نگردانده.
بلکه کندن تو را از گناه، تحسین کرده. هر گناهت را یکی بر شمرده، اما هر خوبی ات را ده به حساب آورده. و درِ توبه را برایت باز گذاشته.
اگر او را بلند بخوانی، صدایت را میشنود. و اگر با او آهسته نجوا کنی، راز و نیازت را میفهمد.
پس نیازهایت را از او بخواه، رازهایت را با او در میان بگذار، گلایهها و شکوه هایت را نزد او ببر، بر طرف شدن غمها و غصه هایت را از او طلب کن و در کارهایت از او مدد بگیر. و هر چه میخواهی از خزائن رحمت او بخواه، چیزهایی که هیچ کس جز او توان بخشیدنش را ندارد؛ از افزایش طول عمر تا سلامتی و تندرستی، تا وسعت و گشایش در روزی.
او کلیدهای گنجینهاش را در دو دستت نهاده وقتی که درخواست از خودش را به تو رخصت داده. پس هرگاه اراده کردی، درهای نعمتش را با دعا باز کن و نزول باران رحمتش را از او بخواه.
پس مبادا که تاخیر در پاسخ و اجابتش، اسباب نومیدی ات گردد. چرا که بخشش و مرحمت، مبتنی است بر مختصات نیت. و چه بسا فلسفه تاخیر در اجابت این باشد که پاداش بیشتری نصیب خواهنده شود و هدایای ارجمندتری به دست آرزومند برسد.
و چه بسا چیزی را از خدا خواستهای و به خواسته ات نرسیدی، ولی به این حقیقت رسیدهای که چیزی بیشتر و بهتر از آن را دیر یا زود برایت تدارک دیدهاند. یا دریافتهای که خیر و صلاحت در نداشتن آن چیز بوده است. چه بسا حاجتی داشتهای که رسیدن به آن باعث تباهی دینت میشده. پس سعی کن از خدا چیزی بخواهی که زیباییاش برایت جاودان بماند و وجودت از رنج و سختیاش در امان بماند.
و اما ثروت و مال؛ نه آن برای تو میماند، نه تو برای آن میمانی.
و بدان که بی شک تو برای آن جهان خلق شده ای، نه این جهان، برای نبودن در این جهان نه برای بودن جاودان، برای مردن نه برای زنده ماندن. و تو اکنون در گذرگاه، سکنی گزیده ای. در خانه موقت و قناعت. و در جاده آخرت.
و تو از مرگی گریزانی که هیچ گریزندهای از چنگ آن خلاصی ندارد. مرگ از شکار خودش نمی گذرد و بیتردید به چنگش میآورد. پس مراقب باش که تو را در حین ارتکاب به گناه، نگیرد. به خودت امید و وعده میدهی که از آن گناه توبه میکنی. اما مرگ، میان تو و توبه ات جدایی میاندازد. و این یعنی: کمر به نابودی خودت بسته ای.
ای فرزند جانم!
مرگ را پیوسته در نظر بیاور و مقصد این سفر شتابناک را به خاطر بسپار و ببین که پس از مرگ چهها باید دید و به کجا باید رسید. که وقتی مرگ از راه رسید، کمر بسته و حاضر به یراق و پا به رکاب باشی. نه این که مرگ، ناگهانی و غفلتاً در رِسد و تو را در سیطره خویش بگیرد.
به هوش باش که جدی گرفتن و جاودان شمردن دنیا توسط اهلش تو را نفریبد یا جنگ و جدالشان بر سر دنیا بر تو اثر نگذارد. چرا که خدا تو را از ماهیت دنیا با خبر کرده و دنیا هم خود در عمل به توصیف خود پرداخته و زشتی هایش را برایت آشکار ساخته.
اهل دنیا سگانی هستند که پیوسته پارس میکنند و درندگانی که مدام زوزه میکشند و با خشم و نفرت به یکدیگر یورش میبرند. قدرتمندشان، ضعیف تر را میبلعد و بزرگترشان بر کوچکتر سلطه مییابد. همگی چارپایند. برخی پای بسته و عدهای لجام گسسته. عقل هایشان را گم کرده اند و بر مرکب جهالت، راهی جادههای نامعلوم شدهاند. حیوانات بی زبان، رها شده در سختی بیابان، مشغول چریدن علفهای خسران و زیان. نه چوپانی که سر و سامانشان دهد و نه شبانی که به چراشان برد. دنیا به کوره راهشان میراند و چشمشان را از روشنای هدایت میپوشاند. در وادی حیرت دنیا سرگردانند و در دریای نعمت دنیا دست و پا زنان. دنیا را خدای خویش ساخته اند. هم بازیچه دنیا گشته اند و هم به بازی با دنیا پرداخته اند. و آن سوی این جهان را به فراموشی سپرده اند.
باش تا پرده های تاریک کنار رود. خواهی دید که کاروان به سامان رسیده؛ هر که به آن رسیده با مرکب شتاب رسیده.
و بدانای فرزند جانم!
آنکه بر نقاله شب و روز نشسته، برده میشود اگرچه در جای خود ایستاده باشد. و راه را طی میکند اگرچه راحت و بی خیال، خفته باشد.
و یقین بدان که به قله آرزوهایت نمی توانی رسید و از چنگال اجل نمی توانی رهید. این راهی است که درگذشتگانت آزموده اند و پیشینیانت در نوردیده اند.
پس در تلاش معاش، اعتدال داشته باش و دایره درآمد و دارایی را محدود کن. چه تجارتها که اصل سرمایه را نابود کرده است. چنین نیست که هر پر تلاشی به روزی رسد و هر قناعت پیشهای محروم بماند. و عزت نفست را حفظ کن و به هر پستی و دنائتی تن مسپار، اگرچه تو را به خواسته هایت برساند، چرا که آنچه از تو میستاند، هرگز باز نمی گرداند.
و بنده دیگری مباش. که خدا تو را آزاد آفریده.
و چه سود در آن خیری، که جز با شر به دست نیاید و آسایشی که جز با مشقت حاصل نشود؟!
و به هوش باش که مرکب های شتابان آز و طمع، تو را به آبشخور هلاکت نکشانند.
و اگر بتوانی کاری کنی که میان خود و خدایت، پای هیچ واسطهای به میان نیاید و هیچ ولی نعمتی رخ ننماید، بکن. چرا که تو قسمت خودت را میبری و سهم خودت را میگیری. و کمی که از جانب خدای سبحان برسد، بسیار بزرگتر و ارجمندتر است از زیادی که از سوی خلقش. اگرچه هر چه هست از اوست.
به دست آوردن آنچه به خاطر سکوت و نگفتن به دست نیامده، آسان تر است از بازگرداندن آنچه به واسطه گفتن از کف رفته.
و ماندن و خوب ماندن آنچه در ظرف است، تماماً بستگی به سربند آن دارد.
و نگهداری آنچه در دست های خود توست، از دیدگاه من بهتر است از خواستن آنچه در دست های دیگران است. و تلخی قطع امید از مردم، شیرین تر است از رو زدن به مردم.
و کار و تلاش همراه با عفت و سلامت، شرف دارد بر ثروت آلوده به گناه و معصیت.
و راز هر کس نزد خودش محفوظ تر میماند. و بسا کسان که برای رسیدن به زیان میکوشند. هر کس زیاد حرف بزند، یاوه میبافد. و هر که اهل تفکر باشد، به بصیرت میرسد.
با خوبان همدم شو تا از آنان شوی. و از بدان فاصله بگیر تا از آنان نگردی.
بد خوراکی است، این حرام!
و بدترین ستم، ستم بر ضعیفان و درماندگان است. آنجا که مدارا، خشونت به بار میآورد، خشونت عین مدارا محسوب میشود. چه وقتها که دوا، بیماری میآفریند و درد، نقش درمان میپذیرد.
چه بسا پند کسی که اهل موعظه نیست، کارساز افتد و پند آن کس که از او امید موعظه میرود، مغشوش گردد. [چه بسا از کسی که اهل موعظه و خیرخواهی نیست، نصیحتی سودمند صادر شود و کسی که از او توقع دلسوزی میرود، کم بگذارد.]
و بر حذر باش از تکیه کردن به آرزو که آرزو بر سرمایه ابلهان است. و عقل، به خاطر سپردن تجربه هاست. و بهترین تجربه ات آن است که تو را عبرت بیاموزد.
فرصت را دریاب پیش از آنکه تبدیل به غصه و محنت شود. چنین نیست که هر جستجوگری به مقصد برسد و هر رفتهای باز بیاید.
و از جمله تباهی، از دست دادن توشه راه است، و تباه ساختن منزل آخرت.
و هر کاری را پیامد و پایانی است. آنچه در تقدیرت آمده، خواهد رسید.
بازرگان پیوسته در خطر است. و چه بسا «کم»ی که بیش از «زیاد» برکت و باروری دارد.
در آن یاوری که پست و فرومایه است و رفیقی که مشکوک و غیرقابل اعتماد، خیری نیست.
روزگار را آسان بگیر تا آن زمان که مرکب زمانه رام توست و به امید بیشتر داشتن، خود را به آب و آتش مزن.
و مراقب باش مرکب سرکش لجاجت، تو را از جای خود نجهاند.
برادرت –و رفیق برادر وارت- اگر از تو گسست، تو پا بر نفس خویش بگذار و قدم در مسیر مهر و آشتی بردار. و اگر پای از تو برید و دست از تو کشید، تو دست لطف به سویش دراز کن و پا بر دوام انس و رفاقت بفشار. و اگر بر تو شمشیر گرفت، تو آستین بخشش گشاده دار. و اگر از تو دوری گزید، تو به او نزدیک شو. و اگر بر تو سخت گرفت تو با او مدارا کن. و اگر خطا کرد، تو عذرش را بپذیر. تا آنجا که انگار تو بنده اویی و او ولی نعمت توست. و مبادا آنجا که جای این رفتار نیست و برای آنکه لایق این کردار نیست، چنین عمل کنی.
و دشمن دوستت را هرگز به دوستی مگیر. چرا که دشمنی کردن با دوست محسوب میشود.
و هنگام نصیحت به برادرت –خوب یا بد- تلاش کن که مخلصانه عمل کنی.
و خشم را جرئه جرئه بنوش و از بروزش چشم بپوش که من ندیدم شربتی تا بدین حد نیک فرجام و شیرین سرانجام. و مهرورزی کن نسبت به آنکه با تو خشونت میکند. بعید نیست که نرمی رفتارت او را مهربان کند.
و دشمنت را به کمند لطف و کرامت بگیر. که از دو محصول پیروزی –که عفو و انتقام است- عفو، شیرینتر است.
و اگر خواستی که پیوند از برادرت بگسلی، جایی برای او در وجود خودت باقی بگذار که اگر هوشیار شود و قصد بازگشت کند، بتواند.
و هر کس به تو خوش گمان است، گمانش را تقویت و تثبیت کن.
حق رفیقت را ضایع مکن به اعتبار رفاقتی که میانتان بوده و هست. چرا که بعد از پایمالی حقوق، رفاقتی بر جای نمی ماند.
و کاری نکن که خانواده ات بی مهرترین مردم نسبت به تو گردند.
و به آنکه تو را دوست نمی دارد، دل مبند.
و مبادا که در رفاقت چنان عمل کنی که دوست، انگیزهاش برای بریدن، بیشتر از پیوستن شود و برای بدی کردن، بیشتر از خوبی.
و ظلم آن کس که بر تو ستم میکند، دل و جانت را نیازارد. چرا که او در آتش زیان خود میسوزد و برای تو منفعت میاندوزد.
و آن کس که تو را شادمان میکند، غمگین ساختنش سزاوار نیست. [و بدی کردن در حق آن کس که تو را خوشحال کرده، سزاوار نیست.]
و بدانای فرزند جانم!
که روزی به دو گونه است: یکی آن روزی است که تو در پی آنی و دیگری آن روزی است که خود در پی توست. این روزی را اگر تو هم دنبال نکنی، خود به سراغت خواهد آمد.
چقدر زشت است فروتنی به هنگام نیازمندی و جفا و سرکشی به وقت بی نیازی.
بهره تو از دنیا همان قدر است که برای خانه آخرتت به کار میگیری.
اگر بناست به خاطر آنچه از دست داده ای، ضجه بزنی، سزاست که برای آنچه بدست نیاوردهای هم، مویه کنی. از بودهها پی به نابودهها ببر. چرا که قضایا شبیه یکدیگرند.
از آنان مباش که پند و موعظه را جز با ضرب و زور نمی پذیرند. چرا که عاقل، پند و اندرز را به ادب میپذیرد و چارپا به زور و ضرب.
با دو سدِّ استوار، راه هجوم غم و اندوه را بر دلت ببند:
یک: صبر و مدارا. دو: اعتماد کامل و زیبا نسبت به خدا.
هر که از جاده اعتدال فاصله بگیرد، سر از وادی ستم در میآورد.
و دوست خویشاوند محسوب میشود. و دوست کسی است که در غیاب هم دوست باشد.
و هوای نفس، شریک و همدم کوری است.
چه بسا نزدیکی که از هر دوری دورتر است. و چه بسا دوری که از هر نزدیکی نزدیکتر.
و غریب آن کسی است که همدم ندارد.
کسی که پا از حیطه حق فراتر بگذارد، عرصه بر او تنگ میشود. و هر که قدر و اندازه خود را بشناسد، حرمتش حفظ میگردد.
و مطمئن ترین طنابی که میتوانی به آن بیاویزی، رشته میان خودت و خداست.
آن کس که نسبت به تو پروا ندارد و حد و اندازه نگه نمی دارد، به یقین دشمن توست.
در آن زمان که طمع یافتن، باعث هلاکت میشود، یأس و نیافتن، عین یافتن است و به مقصود نرسیدن، عین رسیدن.
نه هر پوشیدهای آشکار کردنی است و نه هر فرصتی دریافتنی. چه بسا که یک بینا راهش را گم کند و نابینا سر از مقصد در بیاورد.
انجام هر کار بد را به تاخیر بیانداز. چرا که هر زمان که بخواهی میتوانی در انجامش شتاب کنی.
بریدن از جاهل، درست مثل پیوستن است به عاقل.
هر که به زمانه [زمان] اعتماد کند زمانه [زمان] به او خیانت میکند و هر که برای زمانه [زمان] اعتبار قائل شود، زمانه [زمان] او را بی اعتبار میسازد.
تیر همگان همواره به هدف اصابت نمی کند.
با تغییر حکومت، مناسبات زمانه تغییر میکند.
بیشتر از سفر، به همسفر بها بده و پیش تر از خانه، همسایه را ارزیابی کن.
و هنگام سخن گفتن، از بیان حرف های مضحک پرهیز کن، اگر چه نقل قول از دیگران باشد.
و از مشورت با زنان پرهیز کن، زنانی که آرائشان به ضعف میگراید و اراده هایشان رو به سستی مینهد. و آنان را به حجاب مقید ساز و نگاهشان را از نامحرم بپرداز که حفظ هر چه بیشتر آنان در گروی رعایت هر چه بیشتر حجاب است. و ورود آنان که قابل اعتماد نیستند، به حریم زنان، به مراتب بدتر است از خروج زنان از حریمشان. و اگر میتوان کاری کنی که جز تو هیچکس را به رسمیت نشناسد، چنان کن. و زن را به کاری وادار نکن که از طاقتش بیرون و از توانش افزون است. چرا که زن، ذاتاً گیاهی لطیف و نازک و خوشبوست، نه قهرمانی جنگ آور و درشت خو. نه در تجلیل و تکریمش افراط کن و نه او را به طمع دمسازی با دیگران بینداز. و از غیرت ورزی نا به جا بپرهیز. چرا که این رفتار، زن درستکار را به نادرستی میکشاند و زن عفیف و استوار را به تردید و تزلزل میرساند.
و وظایف هر یک از کارمندان خود را معین کن تا نسبت به آن وظایف، پاسخگوی تو باشند و کارهای تو را به یکدیگر محول نکنند.
و خویشاوندانت را گرامی بدار. چرا که آنان بال تو هستند برای پرواز و اصل و ریشه تو هستند برای بازگشت و دست تو هستند برای حمله و هجوم.
دین ودنیایت را به خدا میسپارم و بهترین سرنوشت را برای حال و آینده ات و دنیا و آخرتت از خدا مسألت دارم.
والسلام
لطفاً این متن زیبا و گرانبها را نشر دهید.
این وبلاگ متعلق به رضا رضایی (مصدق) می باشد و استفاده از منابع و مطالب این وبلاگ فقط و فقط با ذکر منبع بلامانع می باشد.